تبليغاتX
لالایی باران
رنگين کمان سهم کسي است که تا آخرين قطره زير باران مي ماند

 

داشتم فکر می کردم به صدای تولد
 تولد هر چيزی يک صدای خاص دارد
 تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم , تولد يک نوزاد
 گاهی اوقات با گوش می توان شنيدش
 گاهی وقت ها با چشم
 و گاهی هم با هيچکدام
 خيلی وقت ها به اين فکر می کنم که
 صدای تولد عشق را چگونه می شود شنيد يا ديد و يا ... چشيد
 در تصورات من صدای تولد عشق به صدای تولد يک پروانه شبيه است
 کرمی پروانه می شود  
 آسمان را در می نوردد
 و خود را به روشنايي می رساند
 هر چقدر داغ , هرچقدر دور
 شايد بميرد , ملالی نيست برايش
 و آدمی عاشق می شود
 همه داشته هايش را در می نوردد
 رها می شود و خود را به نور , به معشوقه اش می رساند
 هر چقدر سرد , هر چقدر دور
 شايد بميرد , ملالی نيست برايش
 يادم می ماند , صدای تولد يک پروانه از عمق يک پيله تاريک به گوش می رسد
 و يادم می ماند
 صدای تولد يک عشق هم , شايد , از عمق تاريکی های من
 از عمق پيله تنهايي های من
 اگر تلاشی برای رستن از آن باشد ، به گوش خواهد رسيد
.

 

 

 

سال نو را به همه عاشق های دنیا به خصوص کسی که عشق را به من آموخت و خود او قلبم را ربود ، تبریک می گویم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 11:59  توسط خانمی  | 

 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یک آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تورو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم

آخه تو رنگ چشمات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفت آسمون تو تک ستاره منی

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم

حالا من یک آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تورو ببینه

 

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 22:37  توسط خانمی  | 

      تو را می بینم و می دانم

                                  تنها عشق

                               دلگرمی ماست

    دیروز بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو

                                       باشم

                                    اما امروز

   برای آرزوهایی که میمیرند سکوتی می کنم سنگین تر از

                                      فریاد

  در آشیانه ی قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی؟؟؟؟؟؟

    عشق من در آیینه ای است که هر روز به آن می نگری

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 10:7  توسط خانمی  | 

عشق، پلنگي‌ است كه در رگ‌هايم مي‌دود. پلنگي كه مي‌خواهد تا خدا خيز بردارد.
من اين پلنگ را قلاده نمي‌بندم و رامش نمي‌كنم. حتي اگر قفس تنم را بشكند.
خدا ماه است و اين پلنگ مي‌خواهد تا ماه بپرد. حكايت پلنگ و ماه عجب ناممكن است.

اما هر چه ناممكن‌تر است، زيباتر است.
پلنگ عشق به هواي گرفتن ماه است كه به آسمان جست مي‌زند؛ اما هزار هزار هزار
 فرسنگ مانده به ماه مي‌افتد.

دره‌هاي جهان پر از پلنگان مرده است كه هرگز پنجه‌شان به آسمان نرسيده است.

خدا اما پرش پلنگ عشق را اندازه مي‌گيرد نه رسيدنش را.

 

و پلنگان مي‌دانند كه خدا پلنگي را دوست‌تر دارد كه دورتر مي‌پرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 11:58  توسط خانمی  | 

با من امشب چیزی از رفتن نگو

 نه نگو از این سفر با من نگو

 

من به پایان می رسم از کوچ تو

  با من از آغاز این مردن نگو

 

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت

کاش می شد از تو بود و تا تو بود

 

کاش می شد در تو گم شد از همه

کاش می شد تا همیشه با تو بود

 

کاش فردا را کسی پنهان کند

لحظه را در لحظه سرگردان کند

 

کاش ساعت را بمیراند به خواب

ماه را بر شاخه آویزان کند

 

می روی تا قصه را غمنامه تدفین گل

می روی تا واژه را باران خاکستر کنی

 

ثانیه تا ثانیه گل باره ویران شدن

می روی تا بخشی از جان مرا پر پر کنی

 

با من امشب چیزی از رفتن نگو

نه نگو  از این سفر با من نگو

 

من به پایان می رسم از کوچ تو

با من از آغاز این مردن نگو

 

کاش می شد همیشه پیشم بمونی مهربونم ، می دونم تو همه این کارها رو به خاطر خودم می  کنی اما کاش از دل من خبر داشتی و می دیدی که چقدر غمگینم.گاهی به خاطر تو می خندم ،گاهی برای تو شادم اما...

من برای همیشه عاشقت می مونم بهترینم ، دلم برای اون روزهایی که روزی صدها پیغام برام می فرستادی و من را همسرم خطاب می کردی ،تنگ شده...تنگ شده ...تنگ شده ...تنگ شده...

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 23:12  توسط خانمی  | 

  چه زیباست به خاطره تو زیستن

                برای تو ماندن...به پای تو مردن

                                        وبه پای تو سو ختن

      و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن

                        و بدون خوشبختی زیستن و برای توگریستن

    

              ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 23:10  توسط خانمی  | 

چه رویای شیرینی بود

 

دیشب مثل هر شب به یاد تو چشمهام را رو هم گذاشتم اما این دفعه خیلی با دفعات قبل فرق داشت ،یک شب رویایی بود ، شبی بود که من به تمام آروزهام رسیدم.خواب زیبا و به یاد ماندنی دیدم .یک خواب عجیبی بود.من و تو تو یک باغ پر گل و زیبا بازی می کردیم انگار کسی جز من و تو در این باغ به این بزرگی و قشنگی وجود نداشت و فقط خدا نظاره گر شادی ما بود.تو لباس های سفید یک دست پوشیده بودی مثل فرشته ها شده بودی و من هم مثل تو پیراهن سفید پرچین به تن داشتم.می دونی خیلی به نظرم واقعی جلوه می کرد اصلا انگار که تو واقعیت بودم.تو رویاها هم من ناز نازو بودم و گاهی  از دویدن خسته می شدم و برای لحظه ای می ایستادم اما تو دوباره بر می گشتی و بهم کمک می کردی.وقتی دستهای نازنینت را لمس می کردم انگار نیروی تازه ای می گرفتم و دوست داشتم برای سال ها همراهت بدوم و بازی کنم.هیچ وقت توی واقعیت طوری که تو رویاهام می خندیدم ،نخندیده بودم.از ته دل قه قهه می زدم گویی هیچ مشکلی نداشتم و فقط به تو فکر می کردم.

چه غم انگیز بود زمانی که با صدای تلفن مزاحم از خواب بیدار شدم.دلم می خواست ساعتها گریه کنم و از اینکه این خوشی ها فقط یک خواب بود و رویا خیلی غم زده شدم.دلم می خواست همیشه تو اون خواب رویایی بمونم و هیچ وقت به این دنیای فانی نیام.اونجا ما می تونستیم برای همیشه و تا ابد کنار هم بمونیم و به هم عشق بورزیم.اما حیف حیف حیف

 

می دونی گلم ، این خوابم بیشتر شبیه به اون فیلم زیبا و خاطره انگیز مرداب آبی بود.همیشه آرزوی یک همچین زندگی داشتم.یک زندگی راحت و بدون دغدغه.دوست داشتم می تونستیم مثل اونها بریم یک جای دور یک جایی که هیچ کس جز من و تو و خدا نباشه و همیشه و در تمامی ساعات شبانه روز کنارهم باشیم و از بودن در کنار هم لذت ببریم.

 

خدایا ! خودت کمکمون کن، نذار آروز به دل بمونیم.تو خیلی خوب و مهربونی ،تو که دلت نمیاد ببینی بنده هات اینطوری عذاب می کشن.پس خودت به ما لطف کن معجزت را به ما نشان بده همونطور که چندین بار قدرتت را به ما نشان دادی.من باز هم از تو معجزه می خوام.خدایا قول می دم بنده خوبی برات باشم هر کاری تو بخوای می کنم فقط امیدم را  بهم برگردون.من بدون اون نمی توانم زندگی کنم...خدایا ما بنده ها که جز تو  کسی را نداریم و تنها امید و هدفمون تویی و تنها می تونیم از تو کمک بخواهیم پس کمکم کن...منو دست خالی از در خونت برنگردون......

 

    

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 1:9  توسط خانمی  | 

باکی ندارم ديگر

وقتی که

تکيه گاه امن پشت سرم

سايه ی استوار سينه ی توست...

 

 

عزیز دلم حیلی وقته چیزی ننوشتم یعنی اصلا دل و دماغی برای نوشتن نداشتم و فقط منتظر گذر زمان بودم تا بلکه خدا بخواد مارو ببره پیش خودش.مهربونم از وقتی که صدای نازت رو بعد از مدت ها شنیدم انگار همه درهای بسته دوباره به روم باز شد .تو همه امیدمی اگر تو نبودی من تو این دنیا وجود نداشتم یا بهتر بگم ققط و فقط وجود خارجی داشتم.به خاطر همه چیز ازت ممنونم ...

راستی من هنوز سر قولم هستم و همونطور که تو می خواهی عمل می کنم هر کاری تو بگی می کنم چون دوست ندارم عزیزترین فرد زندگیم از دستم ناراحت بشه.فقط یک لطفی بکن هر وقت میای تو این وبلاگ که تنها مال خودته یک رد پایی از خودت به جای بذار و منو یک دنیا شاد کن. تو مگه نگفتی یک آدم شاداب و پر انرژی می خوای پس خودت هم کمکم کن. همونطور که بهم قول دادی تنهام نذار...مطمئنم که سر قولت می مونی.

اینو بدون که خانمیت خیلی دوستت داره و همیشه به یاد توست.راستی امروز خیلی راجع به اینکه برای هدیه تولدت چی بخرم ،فکر کردم و به یک نتیجه عالی رسیدم اما دوست دارم که تو هم یک نظری بدی و بهم بگی که دوست داری چی برای تو ، مرد بهاری و همیشه مهربان و پاکم بخرم؟؟منو از نظرات زیبا و دلنشینت بی نصیب نذار .باشه گلم؟

 

I love u so much darling and u are the only one I am ready to die for .whenever u cry I will wipe away all of your tears, when you scream I fight away all of your fears and I will never let u down even if I ….u know what I mean I can not even mention it . by the way I ll do what ever u want. take care sweety  

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 22:23  توسط خانمی  | 

 

آنچنان رنجی که دنیا با دل ما می کند        

                                                       با دل هر کس کند او ترک دنیا می کند

با خودم گویم که فردا ترک دنیا می کنم

                                                      چونکه فردا می رسد امروز و فردا می کنم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 21:46  توسط خانمی  | 

                                                         

 

 
سهم من
از اين همه باران؛
صدای حق حقی ست
که آرام نمی شود.
و سری که برای زانوهايم
ديگر
خيلی سنگين است.
سری که دوام ندارد
سری که زود می شکند
و گاه
احساس حقارت می کند
وقتی که سايه ی پنج انگشت تو
ــ حتا در خيال ــ
روی لپ سمت چپش؛
به قرمزی می زند.
سهم من از اين همه باران
صدای حق حقی ست
که به گوشَت نمی رسد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 13:53  توسط خانمی  |