تبليغاتX
لالایی باران
رنگين کمان سهم کسي است که تا آخرين قطره زير باران مي ماند
 

كانديداي شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست : وقتي به دنيا آمدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم وقتي جلو آفتاب ميرم همچنان سياهم وقتي ميترسم هم سياهم وقتي سردمه سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو آفتاب ميري قرمز ميشي وقتي ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز ميشي وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي و .... تو به من ميگي رنگين پوست

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 22:28  توسط خانمی  | 

 

سلام به همه دوستان و عزیزانی که به من لطف دارن و مثل کسی که این وبلاگ متعلق به اونه ، من را تنها نذاشتن.اگر دقت داشته باشید می بینید که همه عزیزان برام پیغام می ذارن به جز او.

هیچ وقت حتی تصور اینکه اون، کسی که قصر آروزهامو باهاش ساخته بودم ، یک روزی بخواد تنهام بذاره را نمی کردم.اصلا باورم نمی شد عزیزترین فرد زندگیم ،کسی که بهم قول داده بود تا آخرین نفس پیشم بمونه اینطور ،اینقدر ساده و راحت بره و دیگه حتی سراغی از من نگیره.

می دونید ،دیگه توان نوشتن ندارم ،حوصله هیچ کاری  ندارم ،احساس می کنم اون با رفتنش تمام اهدافم و امیدهامو هم با خودش برده.دیگر برای چی باید زندگی کنم ؟برای کی ؟

اون مگه نمی دونست من چقدر دوستش دارم .نمی دونست بدون اون نمی تونم زندگی کنم ، نمی دونست من چقدر حساس و زودرنجم، نمی دونست تمام آروزم بود؟ چرا ...همه اینها را می دونست و خیلی راحت این جمله لعنتی که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه را بهم گفت: عزیزم راه من و تو از هم جدا شده!!!!!!!هروقت یادش می افتم نا خود آگاه بغضم می ترکه!

 

عزیزم:

تو فکر می کنی با غرورت می تونی به هر چی که بخوای برسی..تمام اینها فقط به خاطر غرورته.می دونم مشکل داری ،درکت می کنم اما برای کنار اومدن با این موضوع راه های بهتری هم بود.فقط فقط به فکر خودتی پس من چی؟من حق نداشتم تو تصمیمات تو شریک باشم .مگه تو نبودی که میگفتی هر کاری بخوام بکنم اول با تو مشورت می کنم پس چرا زدی زیر قولت؟؟نمی خوام دیگه چیزی در این باره بگم می ترسم با خوندش ناراحت بشی عزیز دلم.فقط این را ازت می خوام که به دل من هم توجه داشته باشی.

 

 

دلم نمی خواست دیگه چیزی تو وبلاگم بنویسم اما واقعا نمی تونم، اگر حرفهای دلم را اینجا نگم به کی بگم؟ البته دوست عزیزی دارم که همیشه وقت گرانبهاش را برای من می ذاره و پای درد و دلم میشینه و با حرفهاش کمی دلم را آروم می کنه.می دونم که میاد وبلاگم را همیشه می خونه.از همین جا ازش تشکر میکنم و براش آروزی موفقیت همراه با شادی دارم.از سپیده عزیزم هم تشکر می کنم که هیچ وقت تنهام نمی ذاره و منو از نظرات زیبا و دلنشینش محروم نمی کنه.

امیدوارم همه عاشق های دنیا به عشقشون برسن ،می دونم دوری از یار چقدر زجر آوره ...

مراقب خودتون باشید

 

 

راستی ببخشید که طرز نگارشم خیلی بد شده هرچند که قبلا هم تعریفی  نداشت اما بهم حق بدید، بهتر از این نمی تونستم بنویسم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 13:6  توسط خانمی  | 

چي ميشه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره
جي ميشه اين قافله ما رو تو خواب جا بذاره
دلم از اون دلاي، قديميه از اون دلاست
که مي خواد عاشق که شد ، پا رو دنيا بذاره
کاش مي شد يه دست از آسمون بياد ما دو تارو
ببره از اينجا و انور ابرا بذاره

 

 

همين حسي که دارم حتي وقتي از تو دورم
تلخ و بيمارم چقدر خوبه چقدر خوبه
همين بس که مي دونم خوبه خوبي ، خواب خوابي
من که بيدارم چقدر خوبه
همين بغضي که دارم همين ساز شکسته
دليل از تو مردن از تو رفتن تا تو برگشتن چقد ر خوبه
همين اشکي که غلتيد همين دستي که لرزيد
همين دردي که پيچيد از غم تو در صداي من چقدر خوبه
چقدر خوبه که هستي اگه حتي بد بد
اگه حتي غريبه مثل سايه پا به پاي من چقدر خوبه
چه بي نور ستاره همين که تو بخندي
چه بي رنگ اقاقي پيش لبهات وقت شکفتن چقدر خوبه

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 15:34  توسط خانمی  | 

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد))دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست .
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 10:50  توسط خانمی  | 

اگر از پايان گرفتن غمهايت نا اميد شدي
به خاطر بياور که......
زيباترين صبحي را که تا به حال تجربه کردي
مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي
که هيچ دليلي براي تمام شدن نميديد

 

ميدانم ، مي داني که غير از تو پناهم نيست

بجز در آستان مهربانت آشيانم نيست

تو مي بيني اسيرم در تن بي جان مسمومم

تو مي داني که جز صحن سرايت آسمانم نيست

الهي! گرچه مي دانم جوابم را نخواهي داد

دو دستم را بدامان تو ميگيرم هرچه بادا باد!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 22:8  توسط خانمی  |