تبليغاتX
لالایی باران
رنگين کمان سهم کسي است که تا آخرين قطره زير باران مي ماند
               

                   

آقایی خوبم!
اینجا شاید بهترین جایی باشد که این روزها می‌توانم در آن حرف بزنم، بدون اینکه نگران بغضی باشم که راه گلویم را می‌بندد و صدایی که می‌لرزد...
اینجا خیالم راحت است که اگر دلهره‌ و بی‌تابی از چشم‌هایم فریاد بزنند، تو نمی‌بینی و رو برنمی‌گردانی...
اینجا شاید برای تو هم بهترین جایی باشد که حرف‌هایم را بخوانی و مجبور نباشی قانعم کنی، یا نشنیده‌ام بگیری....
اما،نه!! اشتباه نکن! من نمی‌خواهم شکایت کنم.حتی نمی‌خواهم سوالی بپرسم که جوابش را ندانی...
فقط کلمه می‌کنم ته‌مانده‌های احساسم را.
آقایی من!
به‌لطف تو و ماجراهایی که به‌خاطرت از سر گذرانده‌ام،جنگیدن با زندگی را یاد گرفته‌ام.حالا آنقدر سخت و زمخت شده‌ام که حتی از چشم تو هم افتاده‌ام!!!!
حرف‌هایت را نگفته،باور کرده‌ام همیشه..اما راستی این کدام درد است که حتی سادگی باور من هم آن را نمی‌پذیرد؟؟!!
عزیزم!
قلبا اعتقاد دارم که ارزش از‌خودگذشتگی تو هرگز بیشتر از عشقی نیست که می‌توانی به من ببخشی!ماندن و مبارزه‌کردن در کنار تو هرقدر هم سخت باشد،برایم شیرین‌تر از آرزوی خوشبختی‌ای است که بدرقه‌ی راهم کرده‌ای!!
می‌دانم!
طاقت نمی‌آورم که نباشی و و من با هزار یادگار و خاطره تنها بمانم..اما این بی‌طاقتی باعث نمی‌شود حقیرانه التماس کنم و پیش چشمانت کوچک و کوچک‌تر شوم. چیزی که می‌خواهم آنقدر روشن و منطقی هست که اگر باانصاف باشی،به من حق می‌دهی و اگر نباشی بازهم بی‌تفاوت از من صرفنظر می‌کنی...
آقایی جان!
برای نفس کشیدن و ادامه‌دادن،به این سرسوزن رمقی که برایم مانده احتیاج دارم.تصمیم مردانه‌ات را بگیر و اجازه نده که در این بلاتکلیفی پوسیده‌شوم!!
 

                                         *****************

 دوستان گرامی

متاسفانه مجوز رسمی فعالیت انجمن داستان دهلران صادر نشده و تلاش های بی دریغ دوستان هنرمند بی نتیجه مانده است!

شرح این قضیه را از لینک های زیر بخوانید :

خامه، مشق های من    

انجمن داستان دهلران


 

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 12:29  توسط خانمی  |